دلم برات تنگ شده مامان جونم کم اوردم همش با بابا دعوام میشه چیکار کنم اصلا درکم نمی کنه همش ...
مامان جونم نمیشه منو ببری پیش خودت دیگه خسته شدم از همه کاش پیشم بودی دلم می خواست باهات حرف بزنم دردو دل کنم کسی رو ندارم که باهاش حرف بزنم با بابا حرف میزنی اعصبانی میشه با محمد که نمی شه سحر بنده خدا که حاملست گناه داره ناراحتش کنم . من تنهام تنهای تنها
مامان کاری کن برم سر کار دیگه از تنهایی خسته شدم می خوام برم بیرون با دوستام باشم ولی نمیشه باید برم سر کار تا از این حال و هوا در بیام .
مامان دوست دارم تو بهترینی
سلام مامان خوبی
مامان مگه من چی کار کردم که باید اتقدر اذیت شم مامان چرا بابا باهام اینجوری برخورد میکنه اصلا باهام حرف نمی زنی همش بهم تیکه می ندازه تو که میدونی این تیکه ها چقدرادمو اذیت میکنه .
دیگه باید چیکار کنم مامان خسته شدم بخدا خسته شدم دیگه هیچ کس رو ندارم تنهام تنها .
دیگه با کی حرف بزنم دردو دل کنم دارم میترکم ، تنها چیزی که همیشه باهامه این اشکامه اگه خدا این اشکارو بهم نمی داد می مردم داغون می شدم اون از بابام اون از داداشم که 5 ماهه باهاش قهرم اونم از سحر ، کس دیگه ای می مونه.
مامان جونم نمی شه بیای نمی بینی دارم داغون میشم . کم اوردم ، خیلی کم اوردم .
مامان ، مامان جونم ، زندگیم بیا دیگه خواهش می کنم بابا انان تنهاه بخاطر همین همش به من گیر میده همش دعوامون میشه .
مامانی ببخشید دوباره ناراحتت کردم اخه من بجز تو کسی رو ندارم فقط تو به حرفام گوش میدی . فقط تو
خیلی دوست دارم
ليلي گفت: موهايم مشکي ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توي حلقه هاي موي من است.
نمي خواهي دلت را آزاد کني؟ نمي خواهي موج گيسوي ليلي را ببيني؟
مجنون دست کشيد به شاخه هاي آشفته بيد و گفت: نه نمي خواهم، گيسوي مواج ليلي را نمي خواهم. دلم را هم.
ليلي گفت: چشمهايم جام شيشه اي عسل است، شيرين،
نمي خواهي عکست را توي جام عسل ببيني؟ شيريني ليلي را؟
مجنون چشمهايش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است،
تلخ. تلخي مجنون را تاب مي آوري؟
ليلي گفت: لبخندم خرماي رسيده نخلستان است.
خرما طعم تنهايي ات را عوض مي کند. نمي خواهي خرما بچيني؟
مجنون خاري در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.
ليلي گفت: دستهايم پل است. پلي که مرا به تو مي رساند. بيا و از اين پل بگذر.
مجنون گفت: اما من از اين پل گذشته ام. آنکه مي پرد ديگر به پل نيازي ندارد.
ليلي گفت: قلبم اسب سرکش عربي ست. بي سوار و بي افسار. عنانش را خدا بريده،
اين اسب را با خودت مي بري؟
مجنون هيچ نگفت. ليلي که نگاه کرد، مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبي بود و رد پايي بر شن.
خدا به شيطان گفت: ليلي را سجده کن. شيطان غرور داشت، سجده نکرد.
گفت: من از آتشم و ليلي گل است.
خدا گفت: سجده کن، زيرا که من چنين مي خواهم.
شيطان سجده نکرد. سرکشي کرد و رانده شد؛ و کينه ليلي را به دل گرفت.
شيطان قسم خورد که ليلي را بي آبرو کند و تا واپسين روز حيات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد.
اما گفت: نمي تواني، هرگز نمي تواني. ليلي دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من.
گمراهي اش را نمي تواني حتي تا واپسين روز حيات.
شيطان مي داند ليلي همان است که از فرشته بالاتر مي رود.
و مي کوشد بال ليلي را زخمي کند. عمريست شيطان گرداگرد ليلي مي گردد.
دستهايش پر از حقارت و وسوسه است.
او بدنامي ليلي را مي خواهد. بهانه بودنش تنها همين است.
مي خواهد قصه ليلي را به بي راهه کشد.
نام ليلي،رنج شيطان است.شيطان ازانتشار ليلي مي ترسد.
ليلي عشق است و شيطان از عشق واهمه دارد.
سلام
دلم برای همتون تنگ شده بود,خیلی وقته به وبلاگم سر نزدم درگیر بودم امتحانام , پام تو گچ بود نشود. از همه شرمنده که این مدت نبودم ولی تو این مدت اصلا مامانمو فراموش نکردم مامانی من همیشه به یادتم .
مامان جونم چرا نیومدی تولدمو تبریک بگی من خیلی منتظرت بودم ولی اصلا ازت خبری نشد نمی دونم چرا نیومدی ولی اشکال نداره اخه سال پیشم نیومدی دیگه عادت کردم .
مامانی خیلی دلم برات تنگ شده این ماه رمضون زیاد روزه نگرفتم اخه نمی تونستم تنها سحری بخورم یاد اون روزا که با هم سحر می خوردیم ولی انان هیچی هیچی برای یاد کردن نیست چون تو نیستی
مامان ازت یه کاری می خوام برام انجام بدی یه سوال از خدا بپرس بگو اخه چرا تو رو برد زمانی که من بهت نیاز دارم می خوامت دلم می خواد باهات حرف بزنم درد و دل کنم ولی نیستی کار منم شده گریه واسه نبود تو مامان کاش میشد دوباره میومدی یه جور دیگه یه شکل دیگه ولی میومدی .
مامان جونم خیلی تنهام خیلی بهت نیاز دارم
نمی دونم چرا اینقدر بی قراری می کنم همش گریه همش اعصابم خورده همش داد می زنم همش گیر می دم نمی دونم چرا ؟
خسته شدم از زندگی همش کار همش خونه همش مادر بودن همش دختر بودن همش همش همش
امشب واقعا خسته شدم با اینکه پام درد می کرد ولی مجبور بودم باید کار می کردم برای بابا ناهار درست می کردم شام درست می کردم
مامانی ببخشید همش ناراحتت می کنم همش ناراحتیمو بهت میگم ولی خیلی دلم پره نمی خوام به کس دیگه بگم اخه اونا بهم ترحم می کنن دلم نمی خواد کسی دلش برام بسوزه
مامانی دوست دارم خیلی دوست دارم
بچه ها شرمنده دلم پر بود باید با مامانم حرف می زدم
سلام مامان جون خوبی روزت مبارک کاش بودی تا رو در رو بهت تبریک بگم بهت کادو بدم خیلی دلم می خواست پیشت بودم ولی نمیشه بابا مرخصی نداشت ولی اینو بدون خیلی دوست دارم خیلی
مامان جونم منو که یادت نرفته بهم فکر میکنی به بابا چی اونم خیلی دلش برات تنگ شده امروز بد جوری دلم هواتو کرده یعنی چند روزه دلم خیلی برات تنگ شده ولی چیکار می تونم کنم تو خیلی ازم دوری خیلی تو اون سر دنیا من این سر دنیا من رو زمین تو رو اسمونا پیش خدا خوش به حالت رفتی تو دنیا نیستی تو این دنیای عذاب اور من خسته شدم از همه چی از این دنیا از این ادما که حرف دل و زبونشون یکی نیست من تنهام کسی رو ندارم مامان من دخترم حرفامو که نمی تونم به بابا بگم دختر باید حرف دلشو به مادرش بگه اینقدر حرف تو دلم دارم که دارم میترکم اخه من با کی دردو دل کنم مامان نبودنت داره داغونم میکنه انان شده ۲ سال و ۱۲ روز که نیستی من به روی خودم نمی یارم ولی دارم از تو داغون میشم نمی تونم بروز بدم میترسم بابا ناراحت بشه داداش ناراحت بشه سحر که انان نی نی داره با اونم نمی تونم حرف بزم نمی خوام ناراحتش کنم
خدا جون مواظب مامانم باش نزار اونجا اذیت شه می دونم نمی ذاری اذیت شه ولی حالا بیشتر مواظبش باش اخه خیلی دوسش دارم میدونم تا بود قدرشو ندونستم ولی انان پشیمونم
مامانی دوباره روزت مبارک مواظب خودت باش
دوست دارم از ته قلبم
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا میگرفتندو خدا هر بار به فرشتگان اینگونه میگفت: می آید،من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنودو یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه میدارد. و سر انجام روزی گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.فرشتگان چشم به لبهایش دوختند،گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست" گنجشک گفت:"لانه کوچکی داشتم،آرامگاه خستگیهایم بود و سر پناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه را بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:"ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی.باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت:"و چه بسیار بلا ها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.های های گریه اش ملکوت خدا را پر کرد.
روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام احساس ها کنار هم به خوبی خوشی زندگی می کردند.
احساس خوشبختی ، پولداری ، عشق ، دانایی ، صبر ، غم ، ترس ، شهوت و... .
و هر کدوم به روش خودشون می زیستند ، تا اینکه یه روز احساس دانایی به همه گفت :
هرچه زودتر این جزیره رو ترک کنین ، زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت واگر بمانید غرق می شوید.
تمام احساس ها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خونشون بیرون آوردند وتعمیرش کردند و پس
از عایقکاری اصلاح پارو ها ،آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند .
روز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه احساس ها به سرعت سوار قایقها شدند و پارو زنان جزیره را ترک کردند . در این میان "عشق" هم سوار بر قایقش بود ، اما به هنگام دور شدن از جزیره ، متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و احساس "وحشت" را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار برقایق شود.
"عشق" سریع وبدون تعلل برگشت وقایقش را به حیوانها داد و احساس "وحشت" که زندانی شده بود رو آزاد کرد . آنها همگی سوار شدند ودیگر جایی برای "عشق"نماند. قایق رفت و"عشق"در جزیره تنها ماند .جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آب می رفت و"عشق" تا زیر گردن در آب فرو رفته بود.
او نمی ترسید زیرا احساس "ترس"جزیره را ترک کرده بود.اما نیاز به کمک داشت . فریاد زد و از همه احساس ها کمک خواست . اما کسی جوابش را نداد.
در همان نزدیکی ها ،قایق دوستش "پولداری"را دید و گفت:
"پولداری" عزیز به من کمک کن.
"پولداری"گفت متاسفم قایق من پرازول ،شمش و طلاست وجایی خالی ندارد!!!
"عشق"رو به سوی قایق "غرور"کرد و گفت : مرا نجات میدهی ؟؟؟
"غرور"پاسخ داد:
هرگزتو خیسی و مرا خیس می کنی.
"عشق " رو به سوی "غم" کرد وگفت:
ای "غم"عزیز مرا نجات بده.
اما "غم"گفت :
متاسفم عشق عزیز من اینقدر غمگینم که یکی باید بیاد وخود منو نجات بده!!!
در این بین "خوشگذرانی"و"بیکاری" از کنار عشق گذشتند ولی هرگز عشق از آنها کمک نخواست.
از دور "شهوت" را دید و به او گفت:
"شهوت"عزیز مرا نجات میدی؟؟؟
"شهوت"پاسخ داد:هرگز،بروبه درک ،سالها منتظر این لحظه بودم که بمیری ، حالا نجاتت بدم هرگز،هرگز؟؟؟!!!
"عشق"که نمی تونست نا امید بشه رو به سوی "خدا" کرد گفت:
"خدایا " ...منو نجات بده !!!
ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد:
نگران نباش من دارم به کمکت می آیم.
"عشق"آنقدر آب خورده که دیگه نمیتوانست خودشو روی آب نگه دارد وبیهوش شد . پس از به هوش آمدن با تعجب خودش را در قایق "دانایی" یافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دریا آرامتر از همیشه . جزیره آرام آرام داشت از زیر هجوم آب بیرون می آمد زیرا امتحان نیت قلبی احساسها دیگه به پایان رسیده بود.
"عشق" برخاست به "دانایی " سلام کرد و از او تشکر نمود."دانایی" پاسخ سلامش را داد و گفت:
من شجاعتش را نداشتم که به سمت تو بیایم "شجاعت" هم که قایقش دور از من نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کند .پس می بینی که هیچکدام از ما تو را نجات ندادیم .! یعنی اتحاد لازم را بدون نجات تو نداشتیم . عشق حکم فرمانده همه احساسهاست و ما به اتحاد آنهاست و وقتی نباشد اتحادی وجود نخواهد داشت.
"عشق" با تعجب گفت: پس اون صدای کی بود که به من گفت برای نجات من میآد؟؟؟!!!
"دانایی"گفت:
اون"زمان" بود.
"عشق"با تعجب گفت:
"زمان"؟؟؟!!!؟؟؟
"دانایی" لبخندی زد و پاسخ داد:
بله "زمان" چون این فقط "زمان"است که لیاقتش را دارد تا بفهمد"عشق" چقدر بزرگ است
هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند و ...مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم."
........ دختر جواب داد: " مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است.
محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم ."
آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت.
مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد.
آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که میخواست و احتیاج داشت که گریه کند.
من نمیخواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی
خودش با این سؤال اینکار را کرد:
" تا حالا با کسی خداحافظی کردید که میدانید برای آخرین بار است که او را میبینید؟ "
جواب دادم:
" بله کردم.
منو ببخشید که فضولی میکنم چرا آخرین خداحافظی؟ "
او جواب داد:
" من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی میکنه.
من چالشهای زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود . "
" وقتی داشتید خداحافظی میکردید
شنیدم که گفتید :: " آرزوی کافی را برای تو میکنم. " میتوانم بپرسم یعنی چه؟ "
او شروع به لبخند زدن کرد و گفت:...
. " این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن.
" او مکثی کرد و درحالیکه سعی میکرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد
و گفت: " وقتی که ما گفتیم " آرزوی کافی را برای تو میکنم. " ما میخواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته میماند داشته باشیم. "
سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد :...
..........
***" آرزوی خورشید کافی برای تو میکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است .
****آرزوی باران کافی برای تو میکنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .
*******آرزوی شادی کافی برای تو میکنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد .
******آرزوی رنج کافی برای تو میکنم که کوچکترین خوشیها به بزرگترینها تبدیل شوند .
******آرزوی بدست آوردن کافی برای تو میکنم که با هرچه میخواهی راضی باشی .
آرزوی از دست دادن کافی برای تو میکنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی .******
آرزوی سلامهای کافی برای تو میکنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی ............ ..
بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت .
می گویند که تنها یک دقیقه طول میکشد که دوستی را پیدا کنید٬ یکساعت میکشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول میکشد تا او را فراموش کنید .
روزی، وقتی هیزم شكنی مشغول قطع كردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود،
تبرش افتاد تو رودخونه. وقتی در حال گریه كردن بود، یه فرشته اومد و ازش
پرسید: چرا گریه می كنی؟ هیزم شكن گفت كه تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته
رفت و با یه تبر طلایی برگشت.
'آیا این تبر توست؟' هیزم شكن جواب داد: ' نه' فرشته دوباره به زیر آب
رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید كه آیا این تبر توست؟
دوباره، هیزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار
با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟ جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوش حال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شكن خوش
حال روانه خونه شد. یه روز وقتی داشت با زنش كنار رودخونه راه می رفت زنش
افتاد توی آب. هیزم شكن داشت گریه می كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسید
كه چرا گریه می كنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب. '
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟ هیزم شكن
فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. ' تو تقلب كردی، این نامردیه '
هیزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی،
اگه به جنیفر لوپز 'نه' می گفتم تو می رفتی و با كاترین زتاجونز می
اومدی. و باز هم اگه به كاترین زتاجونز 'نه' میگفتم، تو میرفتی و با زن
خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می
دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم،
و به همین دلیل بود كه این بار گفتم آره.
نكته اخلاقی: هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده
ماماني خوش به حالت رفتي از همه چيز راحت شدي مامان دارم ميتركم بغض تو گلوم گير كرده دارم خفه ميشم كاش پيشم بودي مامان بهت نياز دارم از همه چيز همه كس خسته شدم دلم نمي خواد زندگي كنم زندگي يعني چي ؟؟؟
يعني فقط حرص بخوري بخوري همش نگران باشي همش ناراحت
مامان چرا رفتي ؟ بيا پيشم تروخدا خسته شدم كجايي عشقم ؟؟؟؟
.
.
.

خسته ام میفهمید؟!
خسته از آمدن و رفتن وبیدار شدن
خسته از منحنی بودن و عشق
خسته از حس غریبانه ی این تنهایی
بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ
خسته از حادثه ی صاعقه بودن در باد
باختم من همه ی عمر دلم را، به سراب !!
باختم من همه ی عمر دلم را ، به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!
باختم من همه ی عمر دلم را ، به حراس تر یک بوسه، به لبهای خزان!!
من نمیدانم عشق، سرخ است؟! آبیست؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!
عشق را در طرف کودکیم، خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقایق باشم!
خواستم غرق شوم، در شط مهر و وفا
اما حیف، حس من کوچک بود
یا که شاید مغلوب، پیش زیبایی ها!!
بخدا خسته شدم .....
میشود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید،
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!
خسته ام درک کنید
میروم زندگیم را بکنم،
میروم مثل شما،
پی احساس غریبم تا باز،
شاید عاشق بشوم!!
بچه ها این شعرو یکی از دوستام که شاعر هم هست برام نوشته بخونیدش
مادر باران! برایم قصه ای آغاز کن
با دو دست مهربانت صورتم را ناز کن
مادر باران! بیا دریاچه کوچکتر شده
یک به یک گلهای صحرایی دگر پرپر شده
خواهرم تنهاست مادر جان! بیا مارا ببر
تا شب جشن عروسکهای آن چشمان تر
در شب جشنی که من باشم، تو باشی، خواهرم
من همان لحظه یتیمی را ز یادم میبرم...
(همای)
![]()
روزى روزگارى در ولایت غربت یک پیرزنى بود به نام «ننه قمر» و این ننه قمر از مال دنیا فقط یک دختر داشت که اسمش «دلربا» بود و این دلربا در هفت اقلیم عالم مثل و مانندى نداشت؛ از بس که زشت و بدترکیب و بد ادا و بىکمالات بود.
یک روز که این دلربا توى خانه وردل ننه قمر نشسته بود و داشت به ناخنهایش حنا مىگذاشت، آهى کشید و رو کرد به مادرش و گفت: «اى ننه، مىگویند» بهار عمر باشد تا چهل سال. با این حساب، توپ سال نو را که در کنند، دختر یکى یک دانهات، پایش را مىگذارد توى تابستان عمر. بدان و آگاه باش که من دوست دارم تابستان عمرم را در خانهی شوهر سپرى کنم و من شنیدهام که یک دستگاهى هست که به آن مىگویند «کامپیوتر» و در این کامپیوتر همه جور شوهر وجود دارد. یکى از این دستگاهها برایم مىخرى یا این که چى؟»
ننه قمر «لاحول» گفت و لبش را گاز گرفت و دلسوزانه، بنا کرد به نصیحت که: مردى که توى دستگاه عمل بیاید، شوهر بشو و مرد زندگى نیست. تازه بچهدار هم که بشوى لابد یا دارا و سارا مىزایى یا از این آدم آهنىهاى بدترکیب یا چه مىدانم پینوکیو...
وقتى ننه قمر دهانش کف کرد و قلبش گرفت و خسته شد، دلربا شروع کرد به تعریف از کامپیوتر و اینترنت و چت و این که شوهر کامپیوترى هم مثل شوهر راست راستکى است و آنقدر گفت و گفت تا ننه قمر راضى شد براى عاقبت به خیرى دخترش، سینهریز و النگوهاى طلایش را بفروشد و براى دلربا کامپیوتر مجهز به فکس مودم اکسترنال و کارت اینترنت پرسرعت و هدست و کلى لوازم جانبى دیگر بخرد.
بارى اى برادر بدندیده و اى خواهر نوردیده، دستگاه را خریدند و آوردند گذاشتند روى کرسى و زدندش به برق و روشنش کردند. دلربا گفت: «اى مادر، در این وقت روز، فقط بچههاى مدرسهاى و کارمندهاى زن و بچهدار توى ادارات، مىروند در چت و تا نیمه شب خبرى از شوهر نیست.» به همین خاطر، از همان کلهی ظهر تا نیمه شب، ننه قمر نشست در پشت دستگاه و با جدیت تمام به بازى ورق گنجفه و با دل و اسپایدر پرداخت.
نیمه شب دلربا دستگاه را تحویل گرفت و وصل شد به اینترنت و یک «آى دى» به نام «دلربا آندرلاین تنها 437» براى خود ثبت کرد و رفت توى یکى از اتاقهاى «یارو مسنجر». به محض ورود، زنگها به افتخارش به صدا درآمدند و تا دلربا به خودش جنبید، متوجه شد که چهل _ پنجاه تا شوهر بالقوه، دورش را گرفتهاند. دلربا که دید حریف این همه خواستگار مشتاق و دلداده نیست، همهی پیغامها را خواند و سر آخر از نام یکى از آنها خوشش آمد و با ناکام گذاشتن خیل خواستگاران سمج، با همان یکى گرم صحبت شد. در زیر متن مکالمات نوشتارى آن دو به اختصار درج مى شود:
پژمان آندرلاین توپ اند باحال: سلام. اى دلرباى زیباى شیرین کار، خوبید؟
دلربا آندرلاین تنها 437 : سلام. مرسى. یو خوبى؟
پژمان: مرسى + هفتاد. سین، جیم، جیم پلیز. سین، جیم، جیم: همان A/S/L به زبان غربتى است؛ یعنى: سن؟ جنسیت؟ جا و مکان زندگى
دلربا: هجده، دال، بوغ [ یعنى هجده سالهام، دخترم و در بالاى ولایت غربت به زندگانى اشرافى مشغولم. ترجمه و تفسیر از بنده نگارنده) یو چى؟
پژمان: من بیست و چهار، پ، بوغ. خوشبختم! [ یعنى خوشوقتم.]
دلربا: لول. [یعنى حسابى لول و کیفورم. همان LOL ] پس همسایهایم.
پژمان: بله ولى من براى ادامهی تحصیل دارم ویزا مىگیرم که بروم در جابلقا چون که هم در آنجا آزادى مىباشد و هم سى دى با کیفیت آینه آنجا هست و من همه کس و کارم ( یعنى دخترخاله پسر عمه دایى مامانم) در آنجا زندگى مىکنند.
دلربا: اوکى، درک مىکنم به قول مامى: توبى اور نات توبى. راستى نگفتى چه شکلى هستى؟
پژمان: قد 185، وزن 80، موخرمایى روشن و بلند، پوست سفید، چشم آبى.
دلربا: من قدم 174، وزن 60، رنگ چشمم هم یک چیزى بین آبى و سبز.
پژمان: واى خداى من... راست مى گویى؟
دلربا: وا... یعنى خیلى زشتم؟
پژمان: نه... اتفاقاً بىنظیرى. راستش نمىدانم چطور شد که همین الان، یک دفعه به من احساس ازدواج دست داد. آه اى دلرباى من، چشمان تو حرمت زمین است و یک قشنگ نازنین است...
دلربا: اى واى خدا مرا بکشد که با بیان حقیقتى ناخواسته، تیر عشق را بر قلبت نشاندم.
حالا دو تا حیران من و تو، زار و گریان من و تو...
پژمان: اى نازنین، بدجورى من خاطرخواه توام آیا حالیت مىباشد؟ تکه تکه کردى دل من را، بیا بیا بیا که خیلى مىخواهمت.
دلربا: حالا من چه خاکى به سر بریزم با این عشق پاک و معصوم؟ من مىخواهم ایوان رویا را آب پاشى کنم و امشب هرجور شده و با هر بدبختى، عکس تو را نقاشى کنم. اما تو را چه جورى بکشم چرا که وسایل نقاشىام کم و کسر دارد و من مداد مخملى ندارم.
پژمان: اوه ماى گاد... اصلاً اى دلرباى نازنین من، بیا تا برویم از این ولایت غربت من و تو. تو دست مرا [البته بعد از جارى شدن صیغه عقد. یادآورى از بنده نگارنده] بگیر و من دامن تو را [البته بعد از جلب رضایت زوجه و خانواده او و همچنین طى مراحل قانونى. ایضاً یادآورى اخلاقى از بنده نگارنده] بگیرم. کاش هم اکنون در کنارم بودى تا... اصلاً ولش کن، الان هر چه بگوییم این یارو «بنده نگارنده» مىخواهد وسطش پیام اخلاقى بدهد. بیا شماره تلفن مرا بنویس و تماس بگیر تا بدون مزاحم حرفهاىمان را بزنیم...
ما از این افسانه نتیجه مىگیریم که اگر جوانان را نصیحت کنیم، رازشان را به ما نمىگویند !
قصهی ما به سر رسید، غلاغه به خونهاش نرسید !
مامانی دارم دیونه میشم قلبم داره در میاد کاش پیشم بودی تا بابا اینجوری نبود تا لیاقت من تو روز یه سلام و یه شب بخیر نباشه .مامان ترو به اون خدایی که الان پیششی یه کاری کن دارم دیونه میشم
دیگه بسمه خسته شدم از همه چیز همه کس از دنیا خسته شدم دلم می خواد بیام پیشت منو از این دنیا ببر .
مامان جونم عشقم کجایی داری چیکار می کنی تو اشکای منو نمی بینی تو صدای منو نمی شنوی پس چرا جوابمو نمی دی نکنه باهام قهری مگه کاری کردم به بابا نرسیدم به محمد و سحر بد کردم کارای خونه رو انجام ندادم پس چی چرا باهام حرف نمی زنی ؟؟؟؟
مامان الان عکست جلوی چشممه جواب بده جواب این اشکامو بده تو جواب نمی دی بابا هم جواب نمی ده امشب بهش میگم چی شده باهام حرف بزن میگه هیچی میگم هیچی یعنی هیچی بهش میگم من تو زندگیت چه نقشی دارم بودن و نبودنم هیچ فرقی برات نمی کنه تو که باهام حرف نمی زنی من که عادت ندارم با کسی درد و دل کنم من مهم نیستم نمی خوام بابا اذیت شه
مامان امشب بیا به خوابم باشه گلم منتظرم تو که دوسم نداری اخه خیلی اذیتت کردم می دونم ولی حالا بعد ۱ سال و ۸ ماه و ۱۸ روز بیا به خوابم
دوست دارم خیلی تو هم دوسم داشته باش
مامانی چرا دنیا این جوری شده ؟؟؟
ببخشید مامانی حواسم نبود سلام خوبی عزیزم چطور دلت امد منو تنها بزاری بری اخه این دنیا پره گرگه من تو این دنیا کسی رو ندارم می ترسم
مامانی اخه ادم از دوست خودش چینین انتظاری نداره که امروز اون دوست تموم اعصابمو بهم ریخت!
مامانی اخه نمی دونم خدا کجاست ؟ چرا جواب این ادما رو نمی ده ؟ اینا چی می خوان چرا دنیا پر شده از ادمای رنگین کمونی هر دقیقه یه شکلن انان خوب فردا بد پس فرداشو خدا می دونی
ای کاش خدا جواب این ادما رو بده که فقط به فکر سوء استفاده هستن
مامان دلم می خواد باهات درد و دل کنم حرف بزنم گریه کنم اخه قلبم درد می کنه چون توش پر حرفه اخه من تنهای تنهام هیچ کس و ندارم هیچ کس
مامانی دوست دارم
ديشب وقتي چشمهام رو روي هم گذاشتم تصوير تو
در ذهنم نقش بست اما تار
بود....
درست نميديدم...
ديشب دلم برات تنگ شده بود... دلم هميشه برات تنگه...
از اولشم تنگ بود حتي وقتي كه كنارم بودي و دستات تو دستم بود....
هميشه ازم دور بودي.... هميشه....
ديشب گوشه چشمام به يادت تر شد....
ديشب دلم يه سوزش عجيبي داشت...
ديشب دلم هوات كرده بود....
ديشب...
اما تو نبودي.... تو كنارم نبودي...
حتي توي خيالم هم درست نمي ديدمت..
ديشب شب بدي بود...
پسر جوان پس از مدتها از منزل خارج شد . بیماری روحیه او را مکدر کرده بود . و حالا با اصرار مادرش به خیابان آمده بود . از کنار چند فروشگاه گذشت . ویترین یک فروشگاه بزرگ توجه او را به خود جلب کرد و وارد شد . در بخشی از فروشگاه که مخصوص موسیقی بود چشمش به دختر جوانی افتاد که فروشنده آن قسمت بود . فروشنده دختر ی بود همسن خودش و لبخند مهربانی بر لب داشت . لبخند آن دختر به نظر خودش زیباترین چیزی بود که به عمر دیده بود! دختر نگاهی به او کرد و پرسید :
- می توانم کمکتان کنم؟
در یک نگاه در وجودش علاقه ای را نسبت به او احساس کرد ولی هیچ عکس العملی از خود نشان نداد . فقط گفت :
- من یک لوح موسیقی می خواهم .
یکی را انتخاب کرد و به دست دختر داد دختر لوح را گرفت و با همان لبخند گفت :
- میل دارید این را برایتان کادو کنم؟
و بدون این که منتظر جواب شود به پشت ویترین رفت و چند لحظه بعد بسته کادو پیچ شده را به پسر داد . پسر جوان با کادویی که در دست داشت به خانه رفت و از آن روز به بعد هر روز به فروشگاه می رفت و یک لوح می خرید و دختر نیز لوح را کادو می کرد و به او می داد . پسر بارها خواست علاقه خود را به فروشنده جوان ابراز کند ولی نتوانست . مادرش که متوجه تغییر در رفتار پسر شده بود علت این پریشانی را از او جویا شد و وقتی متوجه علاقه او شد پیشنهاد کرد که این موضوع را به خود دختر بگوید و نظر او را هم بپرسد . ولی پسر نپذیرفت او هر بار که می خواست با دختر صحبت کند نمی توانست و فقط با خرید یک لوح خارج می شد .
بیماری جوان کم کم شدیدتر می شد و او نمی توانست علاقه اش را به دختر ابراز کند . یک روز که به فروشگاه رفت فقط شماره تلفنش را روی کاغذ نوشت و روی ویترین گذاشت و خارج شد! و روز بعد دیگر به فروشگاه نرفت!
چند روز گذشت و دختر از نیامدن پسرتعجب کرد و به یاد شماره تلفن افتاد و با منزل او تماس گرفت . مادر پسر جوان گوشی را برداشت و وقتی متوجه شد که او همان دختر فروشنده است با گریه گفت :
- تو دیر تماس گرفتی!! ... پسر من دو روز پیش از دنیا رفت.
دختر بسیار متاثر شد و از مادر نشانی اش را پرسید تا او را ببیند . وقتی به منزل پسر رسید از مادرش خواهش کرد که اتاق پسر را ببیند . در اتاق پسر انبوهی از لوحهای موسیقی روی هم چیده شده بود که کادوی آنها باز نشده بود!!
مادر یکی از کادوها را باز کرد و با تعجب داخل آن یک یادداشت دید که رویش نوشته بود
" تو پسر مودب و با شخصیتی هستی و اگر مایل باشی می توانیم با هم یک فنجان قهوه بخوریم ... "
یادداشت ازطرف دختر فروشنده بود . مادر بسته بعدی را باز کرد و باز هم همان یادداشت!
مادر گفت :
- پسرم به تو گفته بودم که اگر واقعا او را دوست داری احساسات را ابراز کن و بگذار او هم بداند که احساسی نسبت به او داری . ممکن است او هم به تو علا قمند و منتظر تو باشد .
مامانی دلم برات تنگ شده لااقل بیا تو خوابم تا اونجا ببینمت کاش پیشم بودی تو بغلت گریه می کردم کاش پیشم بودی کاش ...
مامان ۲،۳ روزه روحیم عوض شده با یه نفر حرف میزنم که خیلی مهربونه همش باهام حرف میزنه تا من این همه درگیر مشکلاتم نباشم یه دوست خوبه فقط دوست
مامان وقتی میرم بیرون میبینم دخترا با ماماناشون امدن بیرون یا دارن با مامانشون حرف میزنم دلم می خواد بمیرم که چرا من نمی تونم با تو حرف بزنم چقدر با خودم حرف بزنم با عکست چقدر گریه کنم مامان عاشقتم دوست دارم خیلی
مامان بابا هم دلش تنگ شده امروز تو تلویزیون یه خانومه رو دید گفت مهسا چقدر شبیه مامانه منم گفتم اره خیلی ، بعد تو چشم بابا اشک جمع شد اخه چطور دلت امد من و بابا و محمد و سحر و تنها بزاری بری چطور ...
دوست دارم مامان انان شد ۱ سال و ۷ ماه و ۲۸ روز پیش خدا بهت خوش بگذره

سلام امروز میشه یک سال و پنج ماه و بیست و سه روز که من مامانمو ندیدم دلم خیلی براش تنگ شده کاش میشد دوباره بیاد پیشم حتی شده یک دقیقه دوس دارم ببینمش دلم براش تنگ شده می خوام باهاش حرف بزنم درد و دل کنم بگم خسته شدم از همه چیز همه کس
مامان گلم کجای داره بهت خوش میگذره مامان بابا دل تنگته محمد دل تنگته کاش پیشمون بودی
خیلی وقته نیومدیم پیشت، نشد بیام ببخشید ولی قول میدم برای عاشورا بیایم پیشت باشیم
مامانی دوست دارم خیلی حتی بیشتر از خودم دوس داشتم تا نداره دلم می خواد بغلت کنم و ببوسمت ![]()
![]()
نیستی دارم دق می کنم ، نیستی دارم می پوسم
عکساتو من یکی یکی ، بر می دارم ، می بوسم
پیرهن یادگاریت رو ، هر شب دارم بو می کنم
برای برگشتن تو به آسمون رو می کنم
نیستی دارم دق می کنم ، نیستی دارم می پوسم
عکساتو من دونه دونه ، بر می دارم ، می بوسم
از خدا می خوام دوباره تو رو ببینم رو به رو
قسم به اشک حسرتم ، فقط همین آرزو
نیستی دارم دق می کنم ، نیستی دارم می پوسم
عکساتو من دونه دونه ، بر می دارم ، می بوسم
یه عالمه گل میارم ، همه رو پرپر می کنم
هر شب دارم همین جوری با تنهاییم سر می کنم
تموم اشکام هدیه ی نبودنت کنار من
نمی دونی چی می گذره به قلب بی قرار من
وای که چه قدر سخت برام ، ثانیه ها بدون تو
دلم می خواد باز ببینم چشای مهربون تو
نیستی دارم دق می کنم ، نیستی دارم می پوسم
عکساتو من دونه دونه ، بر می دارم ، می بوسم
نیستی دارم دق می کنم ، نیستی دارم می پوسم
عکساتو من دونه دونه ، بر می دارم ، می بوسم
یه عالمه گل میارم ، همه رو پرپر می کنم
هر شب دارم همین جوری با تنهاییم سر می کنم

تنهایی و غربت سخته ای مادر
غم دوری تو چه دردیه مادر
آتیش می زنه به قلب داغونم
تو می دونی که من بی تو نمی مونم
سرمو تو بگیر رو دامنت مادر
بکش دست نوازش به سرم مادر
بذار داد بزنم ، گریه کنم مادر
بازم بگم هنوز محتاجتم مادر
مادر...مادر...تو تنها باور و یاورم مادر
دوای دردمی ای جون مادر
بگو مادر کجایی ؟ تویی که جون پناهی
واسه دردای این دل ، تو تنها آشنایی
شکستی با غم من ، تو خوردی غصه ی من
فدای خاک پاتم ، تو ای تاج سر من
ببین بی تو دلم دنیای درده
چه غمی توی این دل لونه کرده
واسه یاده قدیما ، بچگیا
دلم تنگه هوای تو رو کرده
تنهایی و غربت سخته ای مادر
غم دوری تو چه دردیه مادر
آتیش می زنه به قلب داغونم
تو می دونی که من بی تو نمی مونم